در یک کوچه بنبست در اصفهان، قهوهخانهای هست که صاحبش قبل از اینکه بپرسی چه میخواهی، نگاهت میکند و یک فنجان مخصوص برایت میآورد. قهوه تلخ برای آدمهای عجول، قهوه زعفرانی برای آنها که به دل گرمی نیاز دارند و قهوه عسلی برای آنهایی که دل شکستهاند. صبحها پیرمردها همانجا جمع میشوند و با نان […]
در یک کوچه بنبست در اصفهان، قهوهخانهای هست که صاحبش قبل از اینکه بپرسی چه میخواهی، نگاهت میکند و یک فنجان مخصوص برایت میآورد. قهوه تلخ برای آدمهای عجول، قهوه زعفرانی برای آنها که به دل گرمی نیاز دارند و قهوه عسلی برای آنهایی که دل شکستهاند. صبحها پیرمردها همانجا جمع میشوند و با نان خامهای تازه داغ، قهوه را میزنند به بدن. داستان این قهوهخانه نسل به نسل چرخیده و کسی از راز قهوهها سر درنمیآورد.